قصه ی تنهایی من...


رویای خسته

مشکلاتت رو با مداد بنويس ، پاک کن رو در اختيار خدا بگذار

 

زندگی می رقصد

مثل یک قطره ی آب
بر بلور تن مهتابی شب 


زندگی می پیچد

حول یک محور مغناطیسی

در فرو رانشی از عمق ازل تا به ابد

من که پیچک شده ام،

حول قد قامت سرسبز خدا می پیچم

سبدی می گیرم

و دعا می چینم

خوشه ای می افتد

حبه ای از جلوی چشم شما می گذرد

و نمی بینیدش

که از آرامش طوفانی چشمان تری

به زمین می غلطد.

ریشه ام می گندد

کرم بی ریشگی ات بر تن من می لولد

چندشم می گیرد

و به خود می پیچم

غنچه ام می خشکد

و زمستان تنت دور دلم می پیچد.

کاش فردای خدا

کسی از دختر کبریت فروش

قصه ی پیچک تنهای مرا می پرسید! 

 

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:

نوشته شده در پنج شنبه 5 خرداد 1390برچسب:,ساعت 23:22 توسط iman| |


Power By: LoxBlog.Com

javahermarket